تبليغاتX
یوتو

یوتو

مردم زنده شده اند

غلط، درست مي‌نشود از دعوا

و كسي از كسي برتر نيست.

 

 

و من دست‌هاي‌م را شسته‌ام

و ذهن‌م را آب و جارو كرده‌ام،

كسي نمي‌تواند متهم‌م كند،

كسي مي‌نتواند دست‌بندم بزند.

دست‌هاي شسته‌ام را

كسي حريف نيست.

 

 

ما زير گلوله‌ها قدم مي‌زنيم

و نمي‌ميريم

چيزي نشان‌م دهيد

تا به آن چنگ بزنم

واعتصمو...

 

 

خيابان بالايي

هيچ‌وقت اين‌قدر پايين نبوده است

بالاي شهر هيچ‌وقت اين‌قدر پايين نيامده بود

پس

چيزي به من بدهيد براي چنگ زدن

واعتصمو...

 

 

چيزي به ما ندهيد

براي له كردن

براي آتش زدن

در دين ما نمي‌گنجد

چون دست‌هاي‌مان را شسته‌ايم

و ذهن‌هامان را آب و ...

و چيزي براي چنگ زدن مي‌خواهيم.

 

 

 

مردم زنده شده اند

غلط، درست مي‌نشود از دعوا

و كسي از كسي برتر نيست

نه آن‌قدر كه قبل‌ها بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 21:32  توسط مهدی  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 18:8  توسط مهدی  | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 17:43  توسط مهدی  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 0:14  توسط مهدی  | 

 

-          آلبوم‌ش رو از كيف‌ش درآورد، نشون داد و گفت الناز جان چند سالته؟ گفتم 21.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 19:29  توسط مهدی  | 

 

داشتم توي پياده‌رو قدم مي‌زدم. فكر كنم دنبال دست‌شويي بودم و عجله داشتم كه برگردم سر كارم. زمين، پوشيده از برف يخ زده، ليز بود. جلوي من زني بود با دو بچه‌اش. بچه‌ي بزرگ‌تر قدم مي‌زد و آن‌يكي روي سه‌چرخه ركاب مي‌زد. زن مدام غر مي‌زد كه مواظب باشند و ازش فاصله نگيرند. سعي مي‌كردم ازشان جلو بزنم، اما هربار چيزي مانع مي‌شد. كمي جلوتر تقاطعي بود. صداي غرغر زن تبديل به جيغ شد و ديدم بچه‌ها با سرعت زيادي به طرف تقاطع مي‌روند. زن مي‌دويد و جيغ مي‌كشيد. بچه‌ها وارد خيابان شدند. اول سه‌چرخه سوار و پشت‌سرش بچه‌ي پياده. اول صداي ترمز كش‌داري آمد و بعد ماشين بزرگي توي ديد آمد.

 

 

زن تا كنار چهارراه دويد و ايستاد و با دو دست‌ش چندبار مجكم كوبيد توي سرش. و جيغ مي‌كشيد. بچه‌ها روي زمين بودند و همه‌جاشان لكه‌هاي قرمز داشتند و صداشان در نمي‌آمد. راننده فرمان را چسبيده بود و همين‌طور مستقيم روبرو را نگاه مي‌كرد. ناگهان مردي، نمي‌دانم از كجا، آمد. مرد، چاق و عصباني، كنار بچه‌ها اين‌ور و آن‌ور مي‌رفت و زار مي‌زد و به بچه‌ها مي‌گفت:

-  خودم‌و مي‌كنم توي اين لامپ، توي اين سوراخ‌هاي توي ديوار. توروخدا... خودم‌و مي‌كنم توي اين لامپ، توي اين سوراخ‌هاي توي ديوار...

 

 

*: Back to black - Amy Winehouse

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 22:39  توسط مهدی  | 

 

نشسته است روي صندلي، روبروي من. هفت‌تيرش را به سمت‌م نشانه رفته است. و مي‌دانم دقيقن نه دقيقه و سي و هشت ثانيه‌ي ديگر شليك خواهد كرد. فشنگ از لوله بيرون خواهد آمد، دو متر و سي و هفت سانتي‌متر را توي هوا پرواز خواهد كرد و توي پيشاني‌م فرو خواهد رفت و از پشت سرم بيرون خواهد آمد. مساله ناموسي است و هيچ كاري‌ش نمي‌شود كرد. اين هفت دقيقه و اندي را هم صبر مي‌كند تا ببيند مي‌تواند از اين موقعيت لذتي ببرد يا نه. فكر مي‌كند كه با چه نوع شكنجه‌هايي بيشتر مي تواند آزارم بدهد. آخرسر هم به نتيجه‌اي نمي‌رسد و ماشه را فشار مي‌دهد.

بله، مساله ناموسي است. بعضي‌ها به اين مسائل مي‌گويند ناموسي. من هم مي گويم. بله ديگر. من با دوست دختر سابق‌ش... بله. بله هم كه مي‌دانيد يعني چه. همه مي‌دانند بله يعني چه. ولي براي بعضي‌ها "سابق" معني ندارد. و اين براي بعضي‌هاي ديگر گران تمام مي‌شود. به خصوص وقتي بعضي‌هاي اول اسلحه گرم داشته باشند و بعضي‌هاي دوم دست‌خالي.

اين قضيه هفت‌تيركشي از يك ساعت قبل شروع شد. يعني از يك ساعت قبل شروع مي‌شود و به سر آن زماني كه مي‌دانم و مي‌دانيد تمام مي‌شود. بار اول كه تير شليك شد و از داخل مغزم رد شد، نزديك سر كشيدن ريق رحمت بودم كه درد توي سرم قطع شد. يك لحظه همه‌جا سفيد شد و بلافاصله همه‌جا سياه شد و بعد انگار كه همه‌ي اين يك ساعت را خواب ديده باشم، برگشتم به يك ساعت قبل. همه را خواب ديده بودم؟ دوباره تكرار شد. اين بار دليل‌هاي تازه‌اي براي ضارب پيش كشيدم. توجه‌ش را به لغت سابق جلب كردم و اين كه او حالا دوست‌دختر ديگري دارد. جواب نداد. سر يك ساعت تير شليك شد و از درون مغزم رد شد و مغزم سوت كشيد و همه‌جا سفيد شد و سياه شد و دوباره برگشتم. اين بار سعي كردم اسلحه را از دست‌ش در بياورم. آرتيست‌بازي به اصطلاح. به تمام فيلم‌هاي هاليوودي كه ديده بودم، فكر كردم. جاين وين و پيرس برازنان و تام كروز و راشل كرو و براد در پيت. جواب نداد. تير شليك شد و دقيقن همان‌جا فرو رفت كه بايد مي‌رفت. بار چهارم سعي كردم با سكوت و خونسردي ضارب را تحت تاثير قرار بدهم. اين كه مي گويم ضارب دليل دارد. اين بابا را من فقط يك بار توي يك مهماني ديدم و دوست‌دخترم ما را به هم معرفي كرد. بعد از مهماني هم گفت كه دوست‌پسر سابق‌ش بوده است. به هر حال خونسردي و اين جريانات هم جواب نداد. بار پنجم يك تاكتيك تركيبي را پيش گرفتم. اول سكوت پيشه كردم. بعد از ده دقيقه سعي كردم با حرف زدن و دليل آوردن او را تحت تاثير قرار دهم و در همين حين از فاصله‌ي دو متر و سي و هفت سانتي متري بين‌مان كم كنم. و در آخر بپرم روي‌ش و اسلحه را از چنگ‌ش در بياورم. در نتيجه تفاوتي حاصل نشد. فقط مانده‌ام كه چطور اين تير را شليك مي‌كند كه دقيقن همان‌جاي هميشگي مي‌خورد. طرف بايد نظامي‌اي چيزي باشد.

 

بله، حالا تير شليك مي‌شود و ...

 

نگران نباشيد. برگشتم. اين دفعه‌ي بيست و هشتم بود يا بيست و نهم. دارم فكر مي‌كنم به اين كه اگر دست خودم بود، رضايت مي‌دادم كه تمام شود. يعني تير كه شليك مي‌شد خلاص مي‌شدم و برگشتي در كار نبود. چون واقعن حوصله‌ام سر رفته است. اگر بخواهد همين‌طور تا ابد ادامه پيدا كند؟

ضارب به كارهايي فكر مي‌كند كه مي‌تواند مرا شكنجه بدهد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 17:40  توسط مهدی  | 

 

فقط يك‌جورهايي اين روزها پرم از چيزهايي كه اصلن دوست‌شان ندارم. فكر اجاره كردن خانه و فكر سر و كله زدن با آدم‌هايي كه چيزي از آدم نمي‌دانند و سعي هم نمي‌كنند بدانند. مي‌داني، مي‌ترسند. مي‌ترسند چيزي از آدم بدانند. مي‌ترسند درگير چيزي بشوند كه به‌شان مربوط نيست. فكر مي‌كنند اگر درگير بشوند براي‌شان خطرناك مي‌شود. ممكن است آدم ازشان پول قرض بخواهد. دقيقن همين است. مي‌ترسند سر از چيزهايي دربياورند كه براي‌شان خوب نيست. پس همين‌طور احمق مي‌مانند. نه چيزي به كسي مي‌دهند، نه چيزي مي‌گيرند. به خدا كه خسته‌ام از اين آدم‌ها. دل‌م آدم‌هايي مي‌خواهد كه قاطي مي‌شوند، همه چيزشان را مي‌گذارند وسط و مي‌گويند همه‌ش همينه. ببين‌ش. من اين هستم.

شايد خودم از آن دسته آدم‌ها نباشم. ولي مي‌توانم دوستي كنم با آن‌ها. فقط با آن‌ها مي‌توانم دوستي كنم.

دل‌م بار مي‌خواهد. نه براي مشروب‌ش. نه براي موزيك‌ش. براي آدم‌هايي كه مي‌آيند پشت بار مي‌نشينند و با آدم غريبه‌ها حرف مي‌زنند، دوست مي‌شوند. دل‌شان را خالي مي‌كنند. آدم‌هايي كه نمي‌ترسند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 14:17  توسط مهدی  | 

 

زندگي شبيه ريختن تاس نيست، بيشتر شبيه اين بازي‌هاي شطرنج هست كه گاسپاروف يا كارپف با 10 نفر (يا بيشتر) همزمان بازي مي‌كنند.

 

 

مرد مرده توي دشت مي‌چرخيد، نقاط مناسب زمين را پيدا مي‌كرد و ميخ‌هايي را كه همراه داشت با چكش توي زمين فرو مي‌كرد.

-          چي كار مي‌كني؟

-          دارم يه چيزي مي‌كشم رو زمين.

-          سيگار مي‌خواي؟

-          چيه؟

-          سيگار.

-          آهان. خوب شد گفتي.

 

زنده سيگاري گيراند و به مرده داد. مرده نگاهي به فيلتر سيگار انداخت و پكي زد.

-          اين چيه؟

-          سيگار.

-          آهان، گفتي. يادم نبود.

-          واسه چي چيز مي‌كشي رو زمين؟

-          اگه اين رو زمين باشه، بارون به‌ش نمي‌رسه.

-          خب؟

-          اون‌وقت زمين مي‌ميره. يه زمين مرده واسه يه آدم مرده.

 

 

 

زندگي شبيه ريختن تاس نيست. تا حالاش كه نبوده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 18:54  توسط مهدی  | 

 

كسي نيست پيچ‌م را بچرخاند

تا روشن شوم

فقط گاهي ريش‌م را مي‌تراشم

كه بفهمم زنده‌ام.

 

من

جسدي مثله شده

ميان رييس‌ها، مشتري‌ها

و دخترها.

كسي نيست پيچ‌م را بچرخاند

تا روشن شوم.

فقط گاهي،

گاهي خودم را مي‌تراشم

كه بفهمم زنده‌ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 14:51  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?