1- اونقدر عقايدم رو پشت محافظهكاري مخفي كردهم كه حالا در مورد هيچچيز نظر خاصي ندارم. مثلن اين كه يه روز شب ميشه و بعد فرداش، يهو يه سال ديگه ميشه. و آدمها جمع ميشن دور هم و شادي ميكنن. من اين جريان رو نميفهمم. يعني مردم به شادي نياز دارند؟ و بعد اين كه از اين سال تا سال بعد، يك سال، يعني 365 روز فاصله است، ولي آدم هيچي نميفهمه. از الان سال بعد خيلي دوره. يك ماه كه ميگذره خيلي دوره. چهار ماه كه ميگذره خيلي دوره. شش ماهه كه ميگذره خيلي دوره. يازده ماه كه ميگذره، حالا مونده بهش. بعد يهو به فاصله يه روز سال عوض ميشه.
من اهل سفسطه نيستم. فقط به نظرم اين جريان خيلي شبيه سرنوشت ميمونه. كه آدم يه عمر حواسش جمع هست، ولي سر يه بياحتياطي، به فاصله چند ثانيه خيلي چيزها به باد ميره.
2- از كارمندهاي شركتهاي خصوصي و كارمندهاي دولت بدم ميآد. از آدمهايي كه فكر ميكنن آدمهايي كه از نوع خودشون نيستن، آدم نيستن، بدم ميآد. به نظر من همهي آدمها بالاخره يه جورهايي آدم هستن ديگه. يعني خيلي كم آدم هست كه ديگه اصلن آدم نباشه. خب بعد وقتي يه سري آدم دماغشون رو ميگيرن بالا، آدم حالش به هم ميخوره. مثلن همين كارمندهاي شركتهاي خصوصي. فكر ميكنن كسي كه هر روز صبح، صورتش رو نزنه آدم نيست. من نميخوام براي هر چيزي دليل و منطق بيارم، ولي روزمرگي روزمرگي هست ديگه. حالا فرم و محتوا. نميگم نميشه، چرا ميشه. ميشه آدم هر روز صبح ريشهاش رو بتراشه، اصلاح كنه به اصطلاح، و دچار روزمرگي هم نشه، ولي خب سخته. يعني آدم حداقل ميتونه خودش رو سرگرم كنه، با همين تهريش و ريش و اين جريانات.
3- ميخوام جمعبندي كنم. اول منظورم اينه كه اين شعر پايين رو اگه نخوندين، يه بار بخونين. من دوستش دارم. بعد اين كه ایشون یادآوری کردند كه لينك ایشون رو فراموش كرده ام. ما هم اطاعت امر كرديم و لینک را سر جاش قرار دادیم. حالا اگر می پرسید که بين ايشون و ایشون چه ارتباطي وجود داره، ديگه ما نميدونيم. يعني خيلي هم خوشحال ميشيم اگر ارتباطي به وجود بياد. چون جفتشون از دوستهاي روشنفكر و دوستداشتني ما هستند. و ما بدمون نميآد هر وقت كه قراره يكيشون رو ببينيم، جفتشون رو ببينيم.
اصلن جمعبندي رو بيخيال.
