يه روز دو نفر از خزانه پول آورده بودهن. يه نفر از طرف خزانه بوده و يه نفر براي محافظت. براي يه بانك، توي خيابون كارگر شمالي پول آورده بودهن. يه بابايي هم بوده كه خيلي تر و فرز بوده. نميدونم نقشه كشيده بوده يا نه، ولي يهويي پريده جلوي اون دوتا و اسپري گاز اشكآور را خالي كرده توي صورتشون.
اون دو تا افتادهن روي زمين، تر و فرزه گوني پولها را برداشته و پريده توي يه ماشين، يه تاكسي. اسلحه را گذاشته روي شقيقهي راننده و گفته حركت كن. توي اين گير و دار سرباز محافظ بانك با يكي ديگه پريدهن بيرون. اون يكي ديگه به سربازه گفته بزن، بزنش. سربازه گفته نه، نمي شه. يارو گفته الان راننده تاكسي را ميكشه، بزنش. تر و فرزه توي تاكسي، ماشه رو كشيده، ولي اسلحهش گير كرده. سربازه حرف اون يارو رو گوش داده. گلنگدن رو كشيده، نشسته، نشونهگيري كرده و زده. تيرش خورده و پهلوي يارو را جر داده و خون ريزي.
راننده تاكسي لابد پريده بيرون. همه جمع شدهن دور ماشين. يارو همينطور خونريزي كرده و جون داده. سربازه، وقتي حالش جا اومده، رفته جلو و در ماشين را باز كرده و چشمش افتاده به پهلوي يارو كه خون مياومده و دل و رودهش ريخته بوده بيرون.
استاد ما اين رو تعريف كرد. آخرش گفت سربازه بعدن كسخل شده. اول يه نگاه تيزي انداخت ته كلاس و وقتي ديد حواس دخترها نيست آروم گفت سربازه بعدن كسخل شده. همهش مينشسته، خيره ميشده به اينور و اونور. آخراي سربازيش بوده كه اين جريان پيش اومده. قرار شده بهش سكه و جايزه و مرخصي بدهن. ولي هيچكدوم را ندادهن. سربازه فرار كرده، حالا سرباز فراريه. ولي آخراي سربازيش بوده كه اون جريان پيش اومده.
