تبليغاتX
یوتو

یوتو

 

اين هفته، يك‌شنبه در ايران يك عيد مذهبي هست. اون تعطيل رسمي هست.

حالا شنبه مي‌شه پنج‌شنبه و يك‌شنبه مي‌شه جمعه. بعد دوشنبه مي‌شه شنبه. بله. اين‌جوري روزها جابه‌جا مي‌شن. ولي قسمت بعدش جدن جالبه. چون سه‌شنبه يك كم، تا حدودي سه شنبه است. ولي چهارشنبه كاملن چهارشنبه است. چهارشنبه دقيقن چهارشنبه است.

چه اتفاقي اين وسط مي‌افته؟ بين دوشنبه‌اي كه مدام فكر مي‌كنيم شنبه است تا چهارشنبه‌اي كه چهارشنبه است. عادت مي‌كنيم؟

شايد بگين شما مي‌دونين كه اون روز دوشنبه است. ولي رسمن دارين خالي مي‌بندين. يا ده بار توي طول اون روز مي‌گين شنبه، يا قبل از اين كه بگين چند-شنبه است فكر مي‌كنين، يا اين كه هي توي ذهن‌تون تمرين مي‌كنين: امروز دوشنبه است، امروز دوشنبه است.

پس اون روز يك «شنبه-دوشنبه» است. يعني در نهايت اگر به غريزه‌تون اعتماد كنين شنبه است. بعد يك‌شنبه-سه‌شنبه. كه بيشتر سه‌شنبه است. ولي يك سه‌شنبه كامل نيست. بعد چهارشنبه. ببينيد. موقع نوشتن هم خيلي راحت مي‌آد. چهارشنبه. مي‌دونين چي مي‌گم. يك چهارشنبه‌ي قاطع.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 14:1  توسط مهدی  | 

 

 

ديروز كه نبودي يك سگ آمد اين‌جا. پشت همين در ايستاده بود و پارس مي‌كرد. پارس‌ش يك جور ملايمي بود. دزدي چيزي نگرفته بود. فكر كردم مال يكي از همسايه‌هاست. الان مي‌آد و كلي معذرت‌خواهي‌هاي آبكي مي‌كند و مي‌بردش. بيست دقيقه‌اي كه گذشت فكرم را پس گرفتم. سگ هر از چندگاهي پارس ملايمي مي‌كرد.

 

در را باز كردم. من نژاد سگ‌ها را نمي‌شناسم. يك چيز پشمالوي كوچولو بود. و همين‌طور نگاه‌م مي‌كرد. به صورت‌ش دقيق شدم. ديگر پارس هم نمي‌كرد. فقط دوست داشت بيايد تو. و منتظر يك اشاره بود. در را كامل باز كردم و گفتم بفرماييد. داخل شد.

 

مي‌داني كه من هيچ‌جور جانوري دوست ندارم. شايد فقط ماهي‌ها. ولي هيچ‌رقمه توي خط سگ و گربه و حيوان خانگي نيستم. اما اين‌يكي خودش آمده بود. شايد از انسانيت دور بود، شايد آن‌قدر سريع اتفاق افتاد كه نفهميدم يا هرچيزي، ولي به هر حال سگ توي خانه‌ي ما بود. و نمي‌خواستم بيرون‌ش كنم. وقتي پاي كامپيوتر بودم، براي خودش مي‌چرخيد. وقتي چيزي مي‌خوردم كمي هم به او مي‌دادم. وقتي فيلم مي‌ديدم روي كاناپه مي‌نشست و فيلم نگاه مي‌كرد. بادقت‌تر از من. و اين‌جور چيزها. زياد توي نخ‌ش نبودم. نمي‌دانم چرا خيال‌م ازش راحت بود كه توي اتاق نمي‌شاشد و چيزي را نمي‌شكند.

 

اين را بگويم. دراز كشيده بودم روي تخت و كتاب مي‌خواندم كه آمد پايين تخت ايستاد و پارس كرد. به‌ش گفتم برود بازي كند. با دست‌م هم بيرون اتاق را نشان دادم. باز ايستاد و پارس كرد. اگر مي‌گذاشت اين پاراگراف را تمام كنم، خيلي خوب مي‌شد. از رو نرفتم. پاراگراف را خواندم. و هنوز پارس مي‌كرد. نشستم روي تخت و نگاهش كردم. نمي‌دانم از كجا فهميدم كه لباس مي‌خواهد. شايد هم خودش گفت. رفتم يكي از عرق‌گيرهاي‌م را آوردم و تن‌ش كردم. گذاشت و رفت.

 

سرت را درد نياورم. كار به آن‌جا رسيد كه ايستاده بود كنار پنجره. سيگار مي‌كشيد و ترانه‌ي White Trash Beautiful  را مي‌خواند. و آن‌قدر آرام به اين‌جا رسيد كه من هيچ تعجب نمي‌كردم.

 

و امروز صبح، بعد از صبحانه، گذاشت و رفت. گفت باز هم به‌م سر مي‌زند. گفت ديروز تنها بوده و مي‌دانسته كه من هم تنها هستم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 17:40  توسط مهدی  | 

 

 

وقت‌هايي هست كه آدم نمي‌دونه حتي چي مي‌خواد. مثل امروز. وحتي نمي‌دونه چي نمي‌خواد. فقط انگار زنده است. بي‌خودي زنده است. شايد اون بيرون عيد باشه يا روز عزا يا هرچي. ولي اين‌جا مثل يك گوشه‌ي دور افتاده‌ي متروك مي‌مونه. و هر اتفاقي كه اون بيرون بيفته، من همون آهنگ‌ها را گوش مي‌كنم. و همون آدم‌ها را دوست دارم.

 

اون پسره كه مي‌خونه:

« مي‌شه داد زد: آهاي مردم

كلن به تخم‌م.

...

رفتم سر كوچه، يه پك از سيگار بگيرم

رفتم اون دنيا، تا بميرم. »

 

دل‌م مي‌خواد برم بيرون؟ .............................................. نمي‌دونم.

روزهايي مثل اين تلف مي شن و مي ميرن. مثل آدم‌ها و بقيه جونورها. چرا همه مي‌ميرن؟ ..................نمي‌دونم.

 

يا اون پسره كه مي‌خونه:

« ما بين يه گله گرگ بزرگ شديم

ما عين يه بچه گرگ، خب گرگ شديم

روح بچه سياه نيست وقت تولد

همون بچه‌ام اما بچه تلف شد

من بي‌گناهم، خدا هم شاهده

فكر مي‌كني بشه كسي به خدا هم باج بده »

 

و با اين كارهام حوصله‌ي همه را سر مي‌برم. حتي نزديك‌ترين آدم را.

 

 

و تناقض‌هاي زيادي توي زندگي آدم وجود دارند. من يك نمونه‌ي زنده‌ي تناقض هستم. من، خود تناقض هستم. هيچوقت از خودنگاري خوش‌م نمي‌اومد، و همه‌ي چيزهايي كه نوشته‌ام يك‌جورهايي خودنگاري هستند.

 

و از هر چيزي كه فرار مي‌كنم، به‌ش نزديك‌تر مي‌شم.

 

« گوش كنيد:

بيل پيل‌گريم در بعد زمان چندپاره شده است. »

                                                               

من در زمان حال چندپاره شده‌ام.

 

 

 

 

پي‌نوشت: شعر اول – محسن نامجو و عبدي

               شعر دوم – هيچكس

               جمله داخل گيومه – سلاخ‌خانه شماره 5 كورت ونه‌گات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 18:44  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?