تبليغاتX
یوتو

یوتو

 

نشسته است روي صندلي، روبروي من. هفت‌تيرش را به سمت‌م نشانه رفته است. و مي‌دانم دقيقن نه دقيقه و سي و هشت ثانيه‌ي ديگر شليك خواهد كرد. فشنگ از لوله بيرون خواهد آمد، دو متر و سي و هفت سانتي‌متر را توي هوا پرواز خواهد كرد و توي پيشاني‌م فرو خواهد رفت و از پشت سرم بيرون خواهد آمد. مساله ناموسي است و هيچ كاري‌ش نمي‌شود كرد. اين هفت دقيقه و اندي را هم صبر مي‌كند تا ببيند مي‌تواند از اين موقعيت لذتي ببرد يا نه. فكر مي‌كند كه با چه نوع شكنجه‌هايي بيشتر مي تواند آزارم بدهد. آخرسر هم به نتيجه‌اي نمي‌رسد و ماشه را فشار مي‌دهد.

بله، مساله ناموسي است. بعضي‌ها به اين مسائل مي‌گويند ناموسي. من هم مي گويم. بله ديگر. من با دوست دختر سابق‌ش... بله. بله هم كه مي‌دانيد يعني چه. همه مي‌دانند بله يعني چه. ولي براي بعضي‌ها "سابق" معني ندارد. و اين براي بعضي‌هاي ديگر گران تمام مي‌شود. به خصوص وقتي بعضي‌هاي اول اسلحه گرم داشته باشند و بعضي‌هاي دوم دست‌خالي.

اين قضيه هفت‌تيركشي از يك ساعت قبل شروع شد. يعني از يك ساعت قبل شروع مي‌شود و به سر آن زماني كه مي‌دانم و مي‌دانيد تمام مي‌شود. بار اول كه تير شليك شد و از داخل مغزم رد شد، نزديك سر كشيدن ريق رحمت بودم كه درد توي سرم قطع شد. يك لحظه همه‌جا سفيد شد و بلافاصله همه‌جا سياه شد و بعد انگار كه همه‌ي اين يك ساعت را خواب ديده باشم، برگشتم به يك ساعت قبل. همه را خواب ديده بودم؟ دوباره تكرار شد. اين بار دليل‌هاي تازه‌اي براي ضارب پيش كشيدم. توجه‌ش را به لغت سابق جلب كردم و اين كه او حالا دوست‌دختر ديگري دارد. جواب نداد. سر يك ساعت تير شليك شد و از درون مغزم رد شد و مغزم سوت كشيد و همه‌جا سفيد شد و سياه شد و دوباره برگشتم. اين بار سعي كردم اسلحه را از دست‌ش در بياورم. آرتيست‌بازي به اصطلاح. به تمام فيلم‌هاي هاليوودي كه ديده بودم، فكر كردم. جاين وين و پيرس برازنان و تام كروز و راشل كرو و براد در پيت. جواب نداد. تير شليك شد و دقيقن همان‌جا فرو رفت كه بايد مي‌رفت. بار چهارم سعي كردم با سكوت و خونسردي ضارب را تحت تاثير قرار بدهم. اين كه مي گويم ضارب دليل دارد. اين بابا را من فقط يك بار توي يك مهماني ديدم و دوست‌دخترم ما را به هم معرفي كرد. بعد از مهماني هم گفت كه دوست‌پسر سابق‌ش بوده است. به هر حال خونسردي و اين جريانات هم جواب نداد. بار پنجم يك تاكتيك تركيبي را پيش گرفتم. اول سكوت پيشه كردم. بعد از ده دقيقه سعي كردم با حرف زدن و دليل آوردن او را تحت تاثير قرار دهم و در همين حين از فاصله‌ي دو متر و سي و هفت سانتي متري بين‌مان كم كنم. و در آخر بپرم روي‌ش و اسلحه را از چنگ‌ش در بياورم. در نتيجه تفاوتي حاصل نشد. فقط مانده‌ام كه چطور اين تير را شليك مي‌كند كه دقيقن همان‌جاي هميشگي مي‌خورد. طرف بايد نظامي‌اي چيزي باشد.

 

بله، حالا تير شليك مي‌شود و ...

 

نگران نباشيد. برگشتم. اين دفعه‌ي بيست و هشتم بود يا بيست و نهم. دارم فكر مي‌كنم به اين كه اگر دست خودم بود، رضايت مي‌دادم كه تمام شود. يعني تير كه شليك مي‌شد خلاص مي‌شدم و برگشتي در كار نبود. چون واقعن حوصله‌ام سر رفته است. اگر بخواهد همين‌طور تا ابد ادامه پيدا كند؟

ضارب به كارهايي فكر مي‌كند كه مي‌تواند مرا شكنجه بدهد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 17:40  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?