
- آلبومش رو از كيفش درآورد، نشون داد و گفت الناز جان چند سالته؟ گفتم 21.
داشتم توي پيادهرو قدم ميزدم. فكر كنم دنبال دستشويي بودم و عجله داشتم كه برگردم سر كارم. زمين، پوشيده از برف يخ زده، ليز بود. جلوي من زني بود با دو بچهاش. بچهي بزرگتر قدم ميزد و آنيكي روي سهچرخه ركاب ميزد. زن مدام غر ميزد كه مواظب باشند و ازش فاصله نگيرند. سعي ميكردم ازشان جلو بزنم، اما هربار چيزي مانع ميشد. كمي جلوتر تقاطعي بود. صداي غرغر زن تبديل به جيغ شد و ديدم بچهها با سرعت زيادي به طرف تقاطع ميروند. زن ميدويد و جيغ ميكشيد. بچهها وارد خيابان شدند. اول سهچرخه سوار و پشتسرش بچهي پياده. اول صداي ترمز كشداري آمد و بعد ماشين بزرگي توي ديد آمد.
زن تا كنار چهارراه دويد و ايستاد و با دو دستش چندبار مجكم كوبيد توي سرش. و جيغ ميكشيد. بچهها روي زمين بودند و همهجاشان لكههاي قرمز داشتند و صداشان در نميآمد. راننده فرمان را چسبيده بود و همينطور مستقيم روبرو را نگاه ميكرد. ناگهان مردي، نميدانم از كجا، آمد. مرد، چاق و عصباني، كنار بچهها اينور و آنور ميرفت و زار ميزد و به بچهها ميگفت:
- خودمو ميكنم توي اين لامپ، توي اين سوراخهاي توي ديوار. توروخدا... خودمو ميكنم توي اين لامپ، توي اين سوراخهاي توي ديوار...
*: Back to black - Amy Winehouse