"ف" يك فرشته بود. اما از نوع عجيب و غريبش. بالهاش شبيه بالهاي خفاش بود و انگشتهاش با پردههاي نازكي به هم وصل شده بود. از بچگي شنيده بودم كه فرشتهها در لحظات حساس و بغرنج زندگي ظاهر ميشوند و مشكلي از انسان حل ميكنند. اما اين يكي، از آن نوعش نبود. خودش بيشتر از همه به كمك احتياج داشت.
آن شب از آن شبهاي تنهايي و بيحوصلگي بود. دو تا فيلم ديده بودم و كلي كارهاي ديگر، ولي آخرش بايد تنهايي را به رسميت ميشناختم و افسرده گوشهاي مينشستم و تا آخر پاكت سيگارم را ميكشيدم، بي هيچ اميدي. خواستم فيلم ديگري ببينم. بعد از يك ربع حوصلهام سر رفت. رفتم توي اتاق خواب، كه بخوابم. "ف" آنجا بود. گوشه اتاق ايستاده بود، چسبيده بود به ديوار. انگار از چيزي خجالت ميكشيد. رفتم روي تخت، جوري دراز كشيدم كه بتوانم ببينمش. زانوهاش خم شد و همانجا نشست. مجبور شدم روي تخت بنشينم تا بتوانم ببينمش. گفتم: تو... ميتوني پرواز كني؟ گفت: آره، ولي خطرناكه. خيلي وارد نيستم. يعني اينها اجازه نميدن. و به بالهاش اشاره كرد.
كمي صحبت كرديم تا نزديكتر آمد. صورت زيبايي داشت. نه از زيباييهاي هنرپيشهها يا مانكنها. صورتش را كه نگاه ميكردي انگار داشتي " آهنگي براي خداحافظي كردن " پلاسبو را گوش ميكردي. تا اينجا فهميده بودم كه او يك نوع فرشتهي معلول است. البته گفت اين را گفته تا من موضوع را متوجه شوم. ولي به هر حال يك نوع فرشته بود. يعني وجود خارجي نداشت. خودش ميگفت به خاطر مهارت نداشتن در پرواز، نوع بالهاش و در نهايت باز بودن پنجرهي اتاق خواب آنجا ظاهر شده است، ولي من باور نكردم. در جواب اين كه نبايد ديده شود و يا انسانها نبايد بتوانند او را ببينند، چند دليل قانع كننده داشت. يكي اين كه من از كجا مطمئنم انسان هستم. و ديگر اين كه استثنا هميشه وجود داشته است. و اصلن مهم نيست كه كسي آن را باور كند يا نه، گفت تو ميتواني فردا صبح فكر كني همهي اينها را خواب ديدهاي.
گفتم: برنامهي امشب چيه؟ گفت: من برنامهاي ندارم. ولي حالا كه اينجا فرود اومدم، ممم... هرچي تو بگي. با برنامهي تو پيش ميريم. گفتم: نه، خواهش ميكنم. برنامهي من تنهايي و سيگار كشيدن و خوابيدن از فرط بيحوصلگي و بيبرنامگي بود. قرار شد بعد از بستن نوك بالهاش در پشت كمر و پوشيدن تيشرت سرمهاي بلند، برويم بيرون. آبجويي، چيزي، اگر گرسنه شديم، شايد رستوران.
دو تا آبجوي خنك گرفتيم و رفتيم روي جدول خيابان نشستيم. خيابان خلوت بود و هر ده ساعت يك ماشين رد ميشد. خيابان عرض زيادي داشت و با اين كه مسطح بود، انتهايش ديده نميشد.
- به هر حال من از اين كه تو چه جوري اومدي توي خونه من، سر در نميآرم و سعي ميكنم اين را همينجا تموم كنم. به هر حال قرار بوده من امشب تو را ببينم. حالا هر چي.
- آره. قرار بوده. اين تيشرت مال توئه؟ چرا اينقدر بلنده؟
- خريده بودم كه مهمان ناخوانده بپوشدش و بتونه باهاش بياد بيرون.
- هرچي. يه سيگار به من بده.
در پاكت سيگار را باز كردم و دو ضربه به پشتش زدم تا سيگاري كه بيشتر از بقيه عجله داشت، جدا شد و بيرون آمد. سيگار را برداشت، دستي به موهاي تيغتيغياش كشيد و سرش را جلو آورد و سيگار را روشن كرد. دست آزادش را گذاشت روي زانوم. از كمر به سمت عقب خم شد، پكي به سيگارش زد و گفت:
- تو، به چه كمكي بيشتر احتياج داري؟ توي چه موضوعي؟
- ممم... والا... بهش فكر نكردم. شايد اينقدر به كمك احتياج دارم كه اصلن نميدونم كدومش مهمتره. ولي نميخوام كسي بهم كمك كنه.
- اي بابا. چرا پس؟
- نميدونم. بهش فكر نكردم. پول. پول بايد مشكل اصلي باشه. اگه پول داشتم، مجبور نبودم خيلي كارها را انجام بدم. زندگي ميكردم واسه خودم. بعضي وقتها هم فكر ميكنم اگه پول داشتم، ديگه اينقدر افسرده ميشدم كه خودكشي ميكردم. ميدوني، همه چيز خيلي پيچيده اس. همه چي نسبيه. من اصلن نميفهمم چرا اين خيابون بايد اين قدر گشاد باشه، ولي هيچ ماشيني از توش رد نشه.
- شايد چون مردم دوست دارن جاهاي شلوغتر باشن. نزديك هم باشن. شايد ترافيك رو دوست دارن، بدون اين كه خودشون بدونن.
- من يك عمر به عنوان يك انسان زندگي كردم. ولي وقتي امشب تو پرسيدي از كجا مطمئنم كه انسانم، خودم هم شك كردم. ميدوني، وقتي حتي معلوم نيست من...
- يه سيگار ديگه لطفن.
- ايول. پس تو هم دو تايي هستي. با يه دونه سير نميشي. ايول.
سيگاري دادم دستش.
- بيا با من بريم.
- جان؟ كجا؟
- هرجا، هرجا كه شد. پرواز ميكنيم. تو از پاهاي من آويزون ميشي و ميريم. هرجا كه فرود اومديم، با يه نفر ديگه آشنا ميشيم. بعد اگه اون دوست داشت با ما بياد، اون رو هم ميبريم. اينجوري يواشيواش تعدادمون زياد ميشه. ميشيم يه گروهي، چيزي.
- بعد، همهمون از شما آويزون ميشيم و پرواز ميكنيم ديگه؟
- ام... نه خب.
رفت توي فكر. سيگاري براي خودم آتش زدم و به دو طرف خيابان نگاه كردم. سيصد متر آنطرفتر، چراغي روشن بود و چند نفري جلوي در مغازهاي ايستاده بودند و حرف ميزدند.
- ميدوني، من هميشه دوست داشتم موهام رو سفيد كنم. هيچوقت اين كار رو نكردم. از محل كارم ميترسيدم و از دوستان و بقيه قضايا. ولي حالا ميخوام اين كار رو بكنم. همين فردا. حتمن موهام رو سفيد ميكنم. هرچي كه ميخواد بشه. گور باباي همه چي. اين چيزييه كه من دوست دارم. به كسي هم مربوط نيست.
بدجوري توي فكر رفته بود و بيرون بيا هم نبود. تا آخر شب فقط براي گرفتن سيگار به تارهاي صوتياش زحمت داد. چند بار سعي كردم چيز هيجانانگيزي بگويم تا به حرف بيايد، ولي فايدهاي نداشت. آخر شب، وقتي داشت خوابم ميبرد، دست كرد توي پيراهن سرمهاي، جايي نزديك سينههاش و پاكت سيگاري بيرون آورد و گذاشت توي دستم. مارك سيگار « تنهايي و بقيهي دوستان » بود و من هر جا را گشتم يك پاكت ديگر شبيه آن پيدا نكردم.