تبليغاتX
یوتو

یوتو

 

We sick and tired of-a your ism-skism game
Dyin n goin to heaven in-a jesus name, lord
We know when we understand
Almighty God is a living man
You can fool some people sometimes
But you cant fool all the people all the time

Get up Stand up, Stand up for your right

Get up Stand up, Don't give up the fight

 

Get up Stand up - Bob Marley

 

 

What have we got to lose

Another push

And we'll be through

 

U2 - The Playboy Mansion

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 20:27  توسط مهدی  | 

 

من بعضي‌وقت‌ها خودم نيستم. يعني من مهدي‌ارگي‌‌اي كه مي‌شناختم نيستم. يعني فقط بعضي وقت‌ها خودم هستم.

 

نمي‌دونم همه‌ي اين فكرها از كجا مي‌آد. ولي نمي‌تونم ناديده بگيرم‌ش. وقتي صفحه‌ي حوادث روزنامه‌ها را مي‌خونم، فكر مي‌كنم مي‌تونم جاي همه‌ي اون قاتل‌ها باشم. يارو يك لحظه عصباني شده و زده طرف را ناكار كرده.

 

دو سال اول زندگي‌م را پايين شهر بودم، بعد هفت، هشت سالي حومه‌ي شهر، بعد وسط‌هاي شهر، دوباره پايين شهر، دوباره وسط‌هاي شهر. فكر مي‌كنم اگر همه‌ي زندگي‌م را پايين شهر يا حومه بودم، تا به حال حتمن يكي را كشته بودم و بعد هم اعدام شده بودم.

 

فقط جريان قاتل بودن نيست. يك بار يه فروشنده‌ي دوره‌گرد، يه خانم پير كه تي‌شرت مي‌فروخت، اومد جايي كه كار مي‌كردم. چون نگهبان نبود، رييس‌م ازم خواست كه بيرون‌ش كنم. به فروشنده‌ گفتم، ببين خانم، شما نمي‌تونيد اين‌جا باشيد، لطف كنين برين بيرون. بعد اون خانمه گفت پسرم تو چقدر خوش‌اخلاقي، و رفت كه بره بيرون. به عادت هميشگي‌م گفتم خيلي مخلصيم. يك ساعت بعد كه از محل كارم اومدم بيرون، خانم محترم را توي پارك ِ خيابان ِ بالا ديدم كه داشت سعي مي‌كرد به چند تا از خدمه‌هاي رستوران ِ پارك تي‌شرت بفروشه. نشستم روي نيمكت پارك و از دور هي نگاه‌ش كردم. هي گفتم برم از تي‌شرت‌هاش بخرم و عذرخواهي كنم. آخرش هم همين كار را كردم. و مطمئنم اون لحظه من اون مهدي‌ارگي‌اي كه مي‌شناسم نبودم.

 

و خيلي از وقت‌ها فكر مي‌كنم كه بايد يك كاري بكنم و اون كار را انجام نمي‌دم. بعد كه وقت‌ش مي‌گذره، به خودم مي‌گم، مهدي، چرا اون كار را نكردي؟ بعد مي‌فهمم كه اون موقع، من خودم نبودم.

 

دو هفته پيش بود كه همكارم، آقاي واو، اول صبح به‌م گفت مهدي، يه چيزي به‌ت مي‌گم، ولي هيچي نپرس. گفتم باشه علي. بگو. گفت ببين، صدقه بده. يه صدقه‌اي بده. هرچقدر كه خودت مي‌دوني. هيچي هم نپرس. من رفتم پايين و يه دوهزاري از پول‌هام رو جدا كردم و گذاشتم كنار. و دوهزاري هنوز توي كشوم هست. بعد از رفقا ته و توش را درآوردم كه آقاي واو، علي، يه خوابي ديده، كه توش يا من مردم، يا كس و كارم. يعني آخرش هم درست به‌م نگفتن. و اون دو هزاري هنوز توي كشوست. و من هيچ‌وقت خرج‌ش نمي‌كنم. حتمن يك روز مي‌دم‌ش به يك گدايي، معتادي، چيزي. و من از اون لحظه كه اون پول را كنار گذاشتم، تا وقتي كه بدم‌ش به كسي، خودم نيستم.

           

و همه‌ي ما يك‌روز مي‌ميريم. اميدوارم اون روزي كه مي‌ميرم، خيلي پير نباشم، و حداقل يك ماه قبل‌ از مرگ، خودم را زندگي كرده باشم. يعني مهدي‌ارگي‌اي باشم كه مي‌شناسم. يا مهدي‌ارگي‌اي باشم كه به‌ش يك احساس تعلقي مي‌كنم، انگار كه خودم هستم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:22  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?