تبليغاتX
یوتو

یوتو

به سپینود و کتاب‌ش

 

نمی‌توانم درک کنم. دو خط موازی چطور در بی‌نهایت به هم می‌رسند؟ دو خط موازی، همیشه باید موازی باشند، مگر این که در بین راه‌شان تا بی‌نهایت مشکلی به وجود بیاید. جریان زاویه‌های یک مثلث، هرچند اعصاب‌خردکن، اما برای‌م حل شده است. مثلث‌ها به آدم‌های قالب‌گرفته می‌مانند. هر طور از سر و ته‌شان بزنی، هرطور باهاشان کنار بیایی، آخرسر به یک‌جا می‌رسی. جمع‌شان می‌شود صد و هشتاد. نه یک درجه پایین، نه یک درجه بالا. بدون انعطاف. باید دورشان بزنی. باید دورشان یک خط قرمز ضخیم بکشی و نزدیک‌شان نشوی. شاید خودم هم یکی از همان‌ها باشم. شاید من یک مثلث به دردنخور باشم. یک روز معلوم می‌شود.

 

آدم‌های سی چهل سال پیش مربع و مستطیل بودند. تکلیف آدم از اول باهاشان مشخص بود. لازم نبود نقاله دست بگیری و جمع زاویه‌هاشان را اندازه بزنی تا مطمئن شوی. لازم نبود باهاشان سر و کله بزنی تا آخر سر معلوم بشود که مثل بقیه هستند.

 

اما این خط‌های موازی لعنتی. شما چطور توی بی‌نهایت به هم می‌رسید؟ نکند بی‌نهایت، همان آرمان‌شهر باشد؟

 

آقای میم، به تنهایی دو تا خط موازی بود. هیچ‌وقت کار خارق عادتی نمی‌کرد. پایبند زاویه‌ای چیزی نبود. وقتی عصبانی می‌شد، هیچ‌چیز جلودارش نبود. فحش را می‌کشید به طرف. دعوا می‌کرد. می‌زد و می‌خورد. اما نشنیدم فحش خواهر و مادر بدهد. به نظر من این چیزها برای‌ش تابو نبودند. فقط دوست نداشت. دوست نداشت از این‌جور فحش‌ها بدهد. همان گوساله و حمال و این‌جورچیزها کافی بود. احتیاجی نبود با خواهر و مادر طرف رابطه‌ای چیزی داشته باشی. آقای میم عاشق فرهاد مهراد و صادق هدایت و کیمیایی ِ قبل از انقلاب بود. آقای میم عاشق قبل از انقلاب بود در کل. فیلم‌های تگزاسی و ده فرمان و باراباس و تمام کسانی که خیلی خودشان بودند.  آقای میم به تنهایی دو خط موازی بود که من هیچ‌وقت ندیدم به هم برسند. اتصالی‌ای چیزی نداشت. یا اگر داشت این‌قدر کم بود که بشود فراموش‌ش کرد. دو تا حرکت توی 25 سال زندگی، هیچ‌چیز نیست. واقعن هیچ‌چیز نیست.

 

 

 شاید خط‌ها بین راه، نزدیک بی‌نهایت که می‌شوند، دراگی، چیزی مصرف می‌کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 15:17  توسط مهدی  | 

 

به "زدبازی" و "کوچه"‌اش

 

 

پشت‌پا زدیم به همه‌چیز و رفتیم. همه‌ی وسایل‌مان را فروختیم و پول را ریختیم توی حسابی که کارت داشت. سیستم صوتی ماشین را عوض کردیم. آشغال‌ها را ریختیم توی سطل آشغال سر کوچه. و باقی‌ش را هم توی اون‌یکی سطل آشغال.

 

رفتیم و رفتیم. من بودم و آزی. ف هم بود. ف همیشه، همه‌جا با ما بود. بنزین می‌زدیم و می‌رفتیم. اون‌قدر رفتیم تا شب شد. چراغ‌های ماشین‌ها روشن شد و همه‌جا را روشن کرد. رسیدیم به شهر. اسم شهر چی بود؟ نمی‌دونم. ولی شهری بود واسه خودش. همه‌جا مغازه‌ها بودند با چراغ‌های روشن، و مردم بودند. شلوغی بود. و همه خوشحال بودند و می‌رقصیدند. غم توی دل ما جمع شد. دل‌مون سوخت واسه بقیه‌ی بچه‌ها. برای دوست‌هامون که اون‌جا نبودند و توی اون شهر خاکستری بودند. حتمن الان این‌قدر خوشحال نبودند. مثل این‌ها. کاش همه را آورده بودیم.

 

شهر معمایی بود. آدم‌های عوضی آن‌جا را پیدا نمی‌کردند. اگر پیدا می‌کردند و گذرشان به آنجا می‌افتاد، بیشتر از چند ساعتی دوام نمی‌آوردند و دم‌شان را می‌گذاشتند روی کول‌شان. خونه‌های شهر خیلی بزرگ بود و ما فهمیدیم که آدم‌های اون شهر توی دسته‌های چهل یا پنجاه نفری، با هم توی یه خونه زندگی می‌کنند. چند تا خانواده با هم، یا بچه‌های یک مدرسه یا کارمندهای یک شرکت یا پنجاه نفری که یک‌جورهایی به هم وصل هستند. و کسی پشت‌سر کسی حرف نمی‌زد. یعنی این کار را از روی بدجنسی نمی‌کردند.

 

توی شهر رنگی، بزرگترها می‌گذاشتند بچه‌ها با هم دعوا کنند. پرنده‌ها و گربه‌ها هیچ‌وقت گرسنه نمی‌ماندند. وقتی آدرس قلعه را پرسیدیم، یک نفر راه افتاد و با ما آمد و تا در قلعه راهنمایی‌مان کرد. توی شهر رنگی، وقتی کسی عاشق می‌شد، عشق‌ش را برمی‌داشت و می‌برد به قلعه. آن‌جا با هم ازدواج می‌کردند. و شهر کشیش نداشت. و شهر شهردار نداشت. و شهر دولت نداشت.

 

بعد از ده روز، حضور ف پررنگ‌تر شد. مدام جلوی ما راه می‌رفت و کارهای عجیب‌غریب می‌کرد. بعد از ده روز، شهر ما را گرفته بود. انگار از اول همان‌جا زندگی کرده بودیم و بزرگ شده بودیم. چند بار بچگی‌های خودم را دیدم که داشت توی یکی از کوچه‌های تنگ، با بچه‌ها گل‌کوچک بازی می‌کرد. آزی خود 15 ساله‌اش را نشان‌م داد که داشت با بچه‌های مدرسه‌شان، عشق‌ش را، در گوشی تقسیم می‌کرد. کلی ناراحت شد که خودم نشناخته بودم‌ش. ف که توی شهر خاکستری هیچ‌کجا نمی‌شد پیداش کرد، جز توی باغ سنگ‌های مستطیلی، مدام جلوی ما راه می‌رفت و پشتک و وارو می‌زد. بعد از ده روز، غم  ِ توی دل‌مان خیلی بزرگ شد. فکر کردیم بی‌معرفتی است اگر ما آن‌جا باشیم و بقیه‌ی بچه‌ها توی شهر خاکستری. بار و بندیل‌مان را بستیم و در میان آغوش‌های گرم دوست‌های شهر رنگی‌مان، قول دادیم یک روز برگردیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 21:55  توسط مهدی  | 

 
Who links to me?