فقط يكجورهايي اين روزها پرم از چيزهايي كه اصلن دوستشان ندارم. فكر اجاره كردن خانه و فكر سر و كله زدن با آدمهايي كه چيزي از آدم نميدانند و سعي هم نميكنند بدانند. ميداني، ميترسند. ميترسند چيزي از آدم بدانند. ميترسند درگير چيزي بشوند كه بهشان مربوط نيست. فكر ميكنند اگر درگير بشوند برايشان خطرناك ميشود. ممكن است آدم ازشان پول قرض بخواهد. دقيقن همين است. ميترسند سر از چيزهايي دربياورند كه برايشان خوب نيست. پس همينطور احمق ميمانند. نه چيزي به كسي ميدهند، نه چيزي ميگيرند. به خدا كه خستهام از اين آدمها. دلم آدمهايي ميخواهد كه قاطي ميشوند، همه چيزشان را ميگذارند وسط و ميگويند همهش همينه. ببينش. من اين هستم.
شايد خودم از آن دسته آدمها نباشم. ولي ميتوانم دوستي كنم با آنها. فقط با آنها ميتوانم دوستي كنم.
دلم بار ميخواهد. نه براي مشروبش. نه براي موزيكش. براي آدمهايي كه ميآيند پشت بار مينشينند و با آدم غريبهها حرف ميزنند، دوست ميشوند. دلشان را خالي ميكنند. آدمهايي كه نميترسند.
